نقاشی

میگی: "دیشب خواب دیدم پنج تا جنگاور توی خونه هستن و من رفتم زیر سینی قایم شدم. بعدش من رو پیدا کردن. بهشون گفتم من مامانی رو می خوام. اونا هم من رو بردن تو یه قصر که مامانی اونجا بود و داشت دنبال مامانیش می گشت."
میگم: "پس جنگاورای مهربونی بودن."
میگی: " آره ولی خیلی وحشتناک بودن. من که داشتم باهاشون حرف می زدم همینجوری می لرزیدم. با ترس و لرز حرف می زدم" بعدش شروع می کنی با تمام وجود می لرزی.
 
سه تا نقاشی کشیدی و با عشق توصیفشون می کنی:
یه موش سیاه با گوش بزرگ

 
یه جوجه با دوتا گل و پرنده های آسمون

 
یه بچه با دوچرخه




می گم: "بچه که بودم یه بار رفتم خونه عموم اینا."
می پری وسط حرفم و می گی: "بابایی تو از بچه گی عمو نیما (یکی از همسایه ها) رو می شناختی؟"
می خندم و می گم: "عمو نیما نه بابایی، عموم اینا."
می زنی زیر خنده و می گی: "عمو *مینا* دیگه کیه؟ اون خاله میناس." 
 
/ 1 نظر / 51 بازدید
عاشق

[دست][دست][دست][دست]