خلقت

به من میگی: "بابایی دوست داری دوتا بابا داشته باشی؟"
میگم: "نه"
میگی: "اگه دوتا بابا داشته باشی اونوقت اگه یکیشون بمیره، اون یکی هست."
می خندم و میگم: "چجوری دو تا بابا داشته باشم؟"
چشمهات رو لوچ می کنی و میگی: "اینجوری."
تو هم کلی می خندی و بعدش میگی: "بابایی اگه تو و مامانی بمیرید به نظرت من برم با پدرجون زندگی کنم یا با مامان مریم یا خاله ساره یا عمه سارا یا عمو دارا؟"
خنده ام رو قورت میدم و میگم: "خودت چی دوست داری؟"
میگی: "عمه سارا." (قابل توجه عمه سارا)
 
نشستی رو صندلی و از مامانی می پرسی: "بعد از دایناسورا آدما چجوری به دنیا اومدن؟"
مامانی میگه: "اونا رو خدا آفریده."
میگی: "خوب خدا رو کی آفریده؟"
مامانی میگه: "خدا خودش بوده."
یه کم فکر می کنی و میگی: "اگه خدا بمیره چی میشه؟"
مامانی میگه: "خدا هیچوقت نمیمیره."
می پرسی: "چرا؟"
مامانی من رو نگاه میکنه. توی ذهنم یه کم با برهان علیت و نظم و غیره کلنجار میرم. فکر میکنم خودم با این دلایل به جایی نرسیدم چه برسه که بخوام یه چیز بچه گونه از اونها برای تو تعریف کنم. بهت میگم: "بابایی یه چیزایی هست که هنوز هم آدما دلیل درستش رو نمی دونن."
نمی دونم چرا تو جواب من فقط می خندی؟

 
/ 0 نظر / 27 بازدید