نمردیم و بابا شدیم

نمردیم و بابا شدیم!!

امروز چهارشنبه نهم تیرماه هزار و سیصد و هشتاد و نه ساعت نه و ده دقیقه صبح با تشریف فرمایی فرنیا خانم گل بالاخره ما هم به نام "بابا" مفتخر گردیدیم و همسر گرامی هم مامان شد. حالا می‌فهمم که پروردگار چه حالی می‌کند از آفرینش و متولد شدن موجودی تازه. چه حس خوب و پر از شوقیست. آنقدر دلم می‌خواست هق هق و گریه سر دهم که مپرس. ولی افسوس که نشد و به همان نمه اشکی قناعت کرد این دل مسرور ما.

دخترکم(وااای که چه حس عجیب و جالبی دارد این لفظ دخترکم. احساس مالکیت نسبت به تنها چیزی که صاحبش از ازل فقط تو بودی و تو.) فرنیای نازنین! ممنون که به سلامت پای به دنیای ما انسان‌های مجنون نهادی تا با تجربه هزاران رویداد باور نکردنی روحت ساخته شود و روانت پایدار.

عزیزکم! اینجایی که آمده‌ای کره‌ایست به نام زمین که مملو است از موجودات جور و واجور.  ظاهرا اشرف مخلوقاتش مائیم. ما انسان‌های خودپسند و مغرور. اینجا سختی فراوان است و من هیچ نمی‌دانم از آنجایی که آمده‌ای بهتر است یا بدتر. اما گویند که کودکان زاده نشده مانده در عالم ذروه به انتظار نشسته اند تا متولد شوند برای دیدن و بوئیدن فرشته‌ای زمینی به نام مادر و همین رویت و احساس مادر آنقدر برایشان لذت بخش است که به تمام هراسیدن‌های این دنیایی شدن می‌ارزد. ولی از بد حادثه قدم در سرزمینی نهادی که بدترین روزهای تاریخ معاصرش را سپری می کند. اختناق، زندان، گیرهای الکی به خصوص به دخترکان این سرزمین اهورایی، ظلم، رشوه و دروغ در آن بیداد می کند. اما زیبایی هم دارد. زیبائیش آنجاست که قرار است دست در دست هم نهیم و از نو بسازیم سرایمان را. کاری که پدران ما هم کردند اما بی حساب کردن ما. بدان که ما قرار است با شما بسازیم و برای شما و برای رسیدن به آزادی تلاشی خواهیم کرد وافر و طعم به ثمر رسیدن این بی قراری‌هایمان چه بسیار لذت بخش خواهد بود.
و باز هم اما در این سرای همه رنج هست بسیار چیزها که با تنفسش ایمان دارم خشنود و خوشحال خواهی شد. سر رشته همه لذات دنیوی به هنر می رسد. آنقدر این فن دل انگیز است که اگر گرفتارش شوی افیونش رهایت نخواهد کرد و آن روز ممنون خواهی شد از زندگانیت. موسیقی، نقاشی، فیلم، تاتر، کتاب و هر آنچه که خواندنی و نوشتنیست و یا ساختنی اجزایی هستند که به حتم پس از سپری کردن بازی‌های کودکانه‌ات با آنها اخت خواهی شد و خرابشان می‌گردی و من اگر عمرم به دنیا باشد با همین وقت اندک پا به پای کودکیت با تو بازی خواهم کرد و برای هر شادمانیت با تو خواهم رقصید و همه تلاشم را خواهم کرد تا تو به آن روزها ی دلنشین برسی و آن روزها چقدر حرف خواهیم داشت برای گفتن باهم.

اکنون فقط منتظرم به گریه‌های شبانه‌ات، به جیغ‌های صبحگاهیت، به حمام کردن جسم نحیفت و حتی با شوقی وصف ناپذیر منتظرم به استفراغ‌های بدبو و خراب کاری‌هایت. من که حتی کسی جرئت نداشته تا امروز کتابی بی اجازه‌ام از کتابخانه‌ام بردارد برای تورق، پاره شدن تک تک برگ‌هایشان را برای برخواستن و شیطنت‌هایت هدیه تو می‌کنم و فقط و فقط و فقط از کردگار منان سلامت تو را طلب دارم و افزون شدن روزیت. کمال فهم و عقل برایت می‌طلبم و حوصله تربیت برای خودم و مادرت
آنقدر خوشحالم که نمی دانم چه بگویم الا همین فریاد بی صدایی که تمام جانم را فرا گرفته و می گوید:

            " فرنیا جان،خوش آمدی"

می‌خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می‌جویمت چنان که لب تشنه آب را

محو توام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده‌دمان آفتاب را

بی‌تابم آنچنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره تاب را

بایسته‌ای چنان که تپیدن برای دل

یا آنچنانکه بال پریدن عقاب را

حتا اگر نباشی، می‌آفرینمت

چونانکه التهاب بیابان سراب را

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

قیصر امین پور

نویسنده : مجید قدیانی ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ تیر ۱۳۸٩

 

 

 

/ 0 نظر / 31 بازدید