- هر چی رو که می خوای اجازه بگیری آخرش یه "آره"سوالی اضافه می کنی،،مثلا می گی "مامانی می شه بستنی بخورم.آره؟" یا "بابایی می ریم پارک.آره؟".بعدش مرد می خواد که بهت بگه نه.
- تا می رسم خونه می گی "بابایی منو نیگا" بعدش پشتت رو می کنی به منو از کمر دولا می شی تا سرت برسه به زمین و از لای پاهات منو نیگاه می کنی و می خندی و می خندم و می خندم.
- بابایی این اعتیاد بد دردیه،بلای خانمانسوزه،شما هم به شیر مامانی اعتیاد داری و کم کم باید وارد دوران تَرک شی،چند روزه که روزی صد بار شیر خوردنت تبدیل شده به دو بار اونم ظهر و شب،یه جوری التماس می کنی که دل آدم کباب می شه ولی چاره ای نیست بابایی،باید ترک عادت کنی.
تگ ها :
بچه ها تو سن شما معمولاً یه همزاد پیدا می کنن که همیشه همراهشونه و بیشتر خرابکاریا هم کار اوناس.اسم این همدم خیالی شما هم بالاخره معلوم شد،"پینکی".
خوشبختیم از آشناییتون خانوم پینکی :)
فرنیایی داری روز به روز بزرگتر و با نمک تر می شی،من می دونم بابا که دیگه این لحظات تکرار شدنی نیست ولی ناچارم بابایی،ناچارم که شبها دیر برسم و به زور روزی دو ساعت همدیگه رو ببینیم و صبح ها وقتی تو خوابی برم .
باور کن که من بیشتر از ندیدن تو دلگیرم تا تو از ندیدن من اما بابایی روزگار اینجوری دچارم کرده ولی خوشحالم که لااقل یه مامانی با حوصله داری که برای ذره ذره یاد گرفتن تو تمام زندگیش رو به چوب حراج زده و همپای تو داره میاد جلو.
یادت باشه بابایی که همیشه قدر دونش باشی.
تگ ها :
ببخشید که این پست یه قسمتش یه کم حال به هم زنه ولی من کلی خندیدم و حیفم اومد اینجا به یادگار نباشه.
تازگیا اکثر وقتا وقتی پی پی داری می گی و با عجله می ری سمت دستشویی،ایندفعه قسمت شد که بابایی موقع پی پی شما تو گارشوتون کنارتون باشه،کلی زور زدی و یه کم با هم آواز خوندیم و خلاصه گفتی پی پی اومد و با افتخار بلند شدی و پی پی رو نشون بابایی دادی که تا اینجاش همه چی طبق روال بود اما قسمتش جالبش اینجا بود که پشت سرش گفتی شبیهِ ماهیه و من مشغول خندیدن بودم که دوباره نشستی روی گارشو و یه کوچولو جیش کردی و بعد پاشدی و گفتی شنا می کنه.بابایی اینقدر خندیدم که نگو.
شبها که من می رسم می ری پشت عروسک قورباغه ات قایم می شی و می گی "نیستم" و بعدش که من پیدات می کنم می گی "پخ" و من می ترسم و بعدش می گی "کمک" و به بابایی کمک می کنی تا لباساشو در بیاره.
سر شام گیر دادی نوشابه و مامانی برات طبق معمول شربت آلبالو ریخت تو یه استکان و داد دستت،تو هم استکان رو گرفتی و بی مقدمه گفتی "به سلامتی"، بابایی یکی ندونه فکر می کنه تو خونه ما هرشب عرق سِرو می شه با اون عشقی هم که به چیپس و ماست داری،باید حواسمون باشه که دیگه جلوت فیلم نبینیم بابایی چون خیلی بی جنبه ای :))))
شیرین زبونی می کنی و دل می بری بابایی.

تگ ها :
بابایی منو ببخش بابت اینهمه تاخیر تو به روز کردن وبلاکت.آخه یه پونزده روزی تو سفر بودیم و تو اینقدر خوشحال و بابایی هم بی کامپیوتر که نگوووو.
با عمو دارا و خاله هدی دوستای بابایی حسابی دوست شدی اونقدر که کلا یادت رفت یه آقایی هم به اسم بابا داری و همش پیش خاله بودی یا تو بغل عمو سارا(دارا).
تو سفر نشون دادی که دیوونه ببستی(بستنی) هستی و حسابی شیطون شدی و شلوغ کن.
راستی دو تا دوستای بابایی و مامانی گفتن که خیلی شبیه ممولی.ممول یه شخصیت کارتونی تو بچه گیای ما بود بابایی.

تگ ها :
ساعت سه و نیم شب مامانی منو بیدار کرده و می گه شما پنج دقیقه پیش تخت رو ترک کردی و تو تاریکی رفتی تو اطاقت و مامانی هی فکر کرده الآنه میای ولی خبری نشده ازت.
منم صدا کردم فرنیا بابایی کجایی؟
شما هم از اطاقت جواب دادی دااَم کتاب می خواَم.
اومدم تو اطاقت و دیدم تو ظلمات در کمد رو باز کردی و یه سری کتاب ریختی دورت و داری ورق می زنی اونم تو تاریکی که چشم چشم رو نمی بینه،بابایی هنوز خیلی زودِ که بی خوابی بزنه به سرت و بخواب با کتاب خوندن پرِش کنی.
قرار شد که یکی از کتابهاتو برداری تا بریم تو تخت و بخونیمش چند قدم با یکی از کتابهات برداشتی که پشیمون شدی و رفتی یه کتاب دیگه برداشتی و رفتیم تو جامون.
مامانیت چراغ خواب رو روشن کرد و مشغول خوندن شد و بابییت هم رفت هپروت.فرداش مامانی گفت تا چهار و ربع داشته برات کتاب می خونده تا خوابت برده.
بابایی اینهمه حوصله مامانی رو هیچوقت فراموش نکن.
موبایل بابایی رو گرفتی که توش نی نی ببینی.صبح بابایی دیده دوربین جلوی موبایل رو زدی و یه دویستایی از خودت فیلم و عکس گرفتی.

تگ ها :
نمیدونم چرا ولی همیشه عاشق سوال پرسیدن بچه ها بودم از پدر و مادرشون و حالا نوبت تو رسیده و من خیلی خوشحالم.
دو تا سوال کلیدی یاد گرفتی:
چی شد؟
این چیه؟
منم دیوونه "این چیه" تواَم.دیروز تو یه فروشگاه بزرگ یه ربعی تمام قفسه ها رو برات یکی یکی گفتم که چیه و کلی باهم حال کردیم.
تگ ها :
زن دایی بابایی تو بچه گیای بابایی یه شعر می خوند براش که تو ذهنش موندگار شده بود بعدشم مامانیت از این شعر خوشش اومد و حالا تو حفظش کردی و با چندتا کلمه بالا و پایین می خونیش.سوار اسبت می شی و در حال تکون خوردن می خونی:
مَشکی مَشکی مَشکونه
چوبِ مَشکم زیتونه
بند مشکم قیطونه
کره ش مال مهمونه
دوغش مال خودمونه
بقیه ش مال فرنیا جون جونه
اون "جون جونه" رو همچین قشنگ می گی که نگو.
دیگه هر کلمه ای رو که می گیم تکرار می کنی حتی وقتی خاله ت بهت گفت بگو امپریالیسم.
خاله ت یه چند روزی از چابهار اومد و کلی باهات بازی کرد و کیفور شدی.خدا پدر و مادر این oovoo و skype رو بیامرزه که باعث شد بابایی خاله رو فراموش نکرده باشی و تا دیدیش تحویلش گرفتی.
تگ ها :
بابایی دو زوره که تب کردی و بدجوری بی حالی،شب وقتی می رسم خونه دلم کباب می شه برای اون حال زار و پریشونت،دیشب نصفه های شب یه دفه دستت رو گذاشتی رو صورت من و گفتی "بابایی" گفتم جونم بابا گفتی"دوس" منم گفتم عاشقتم قشنگ و بعدش گفتی "بوس" و یه بوس کردی من رو و بابایی مرد از اینهمه لطفت بعدش گفتی "داداشی" که بابایی هنگ کرد و گفت جااااان که مامانی به دادم رسید و گفت یعنی کتاب شعر داداشی رو بیاری بخونی براش :)
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد
جمال صورت و معنی ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
در این چمن چو درآید خزان به یغمایی
رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه بدبین و بدپسند مباد
هر آن که روی چو ماهت به چشم بد بین
د بر آتش تو بجز جان او سپند مباد
شفا ز گفته شکرفشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

تگ ها :
← صفحه بعد